جهت: خانواده‌ی بشر، که در سال ۱۹۵۵ و با مدیریتِ هنریِ ادوارد استایکن به نمایش درآمده بود، هنوز هم به‌عنوان یکی از معتبر‌ترین نمایشگاه‌های عکسِ تاریخ عکاسی، مطرح است. کتابِ نمایشگاه، بعد از گذشتِ بیش از ۵۵ سال، از پُرتیراژ‌ترین و پُرفروش‌ترین کتاب‌های عکسی‌ست. با هر بار مرورِ کتابِ نمایشگاه، همچون اول‌بار تحت‌تاثیر قرار می‌گیرم. نوشته‌های الهام‌بخشی که در کنار تصاویر -با یک طبقه‌بندیِ مضمونیِ منطقی- ارائه شده‌اند تا نمونه‌ای از پیوند میانِ دو رسانه باشند - عکس و ادبیات. گفتاری که صرفا برای عکس‌ها نوشته نشده، و به‌واسطه‌ی ارتباطِ مضمونی‌اش با آثار، به حس‌و‌حالِ عکس‌ها قوت می‌بخشد. برخی از آن‌ها را به انتخابِ من مرور می‌کنیم.
تخصصی در ترجمه‌ی ادبیاتِ انگلیسی ندارم – این‌ها را برای تقسیمِ لذتی که از خواندنِ جملات برده‌ام، ارائه می‌کنم.

 

 

تنها یک مرد در دنیا هست و نام‌اش همه‌ی مردان است،
تنها یک زن در دنیا هست و نام‌اش همه‌ی زنان است،
تنها یک کودک در دنیا هست و نام‌اش همه‌ی کودکان است.
(از مقدمه‌ی کتابِ خانواده‌ی بشر، به قلمِ کارل سَندبرگ)

 

 

 

... و بعد، با دیده خواستم که دوباره بپرسد بله
و بعد، پرسید که آیا من بله؟
و نخست بازوانم را دورش حلقه زدم که بله
و او را سمت خود کشاندم تا عطر مرا حس کند که بله
و قلبش دیوانه‌وار می‌زد
و بله، من گفتم بله، هماره بله.

(جیمز جویس)

 

01Ralph_Morse

رالف مورس Ralph Morse

 

 

 

... مردِ دانا به ناکجا تمرکز کرده،
و صغیر را خیلی کوچک، و کبیر را خیلی بزرگ نمی‌پندارد؛
چون می‌داند که اندازه‌ها، محدوده‌ای ندارند.

(لائوزی – فیلسوفِ چینی و پیشگامِ فلسفه‌ی تائو)

 

02Bert_Hardy

بِرت هاردی Bert Hardy

 

 

 

مرحمت قلبِ انسانی دارد،
ترحم، صورتِ انسانی...
(ویلیام بلِیک)

 

03W._Eugene_Smith

دابلیو. یوجین اسمیت W. Eugene Smith

 

 

 

جایگاهِ هیات منصفه را
از افراد خوب پُر کنید و نه خوب‌های مطلق،
که خطاهای انسانی را فراموش کرده باشند.
(سِر تامِس نون تَلفورد)

 

04Dan_Weiner

دَن وِینر Dan Weiner

 

 

 

جهانی زیرِ گام‌های تو متولد خواهد شد...
(سَن-ژُن پِرس)

 

05W._Eugene_Smith

دابلیو. یوجین اسمیت W. Eugene Smith

 

 

 

اشاره:
The Family of Man, Created by Edward Steichen - MOMA, New York

 

نام‌ها:
Carl Sandburg
James Joyce
Lao-tze
William Blake
Sir Thomas Noon Talfourd
St.-John Perse

نوشته‌ی «ارنست هاس» برای کتابِ چاپ‌نشده‌ی «ارکان»
ترجمه: محسن بایرام نژاد

 

جهت: ارنست هاس را با عکسِ معروفِ «بازگشت اسیران - ویِن (۱۹۴۷)» می‌شناسیم. پس از تحصیل در رشته‌ی نقاشی، عکاسی را به عنوان پیشه انتخاب کرد. عکس‌های مستندگرای اجتماعی‌اش -آسیب‌های پس از جنگ و بازگشتِ دراماتیکِ اسیران- تحسینِ جهانیان را به‌دنبال داشت و در ادامه، با انتخاب عکاسیِ رنگی، یکی از نخستین کسانی بود که از عکسِ رنگی به عنوان «ابزار ارائه‌ی اثرِ هنری» استفاده کرده است.
نظرات و نوعِ برخوردِ او با رسانه‌ی عکاسی، نکات آموزشیِ بسیاری را به‌همراه دارد.
* قسمت‌های قرار گرفته در نشانِ { }، افزوده‌ی مترجم است.

 

ernsthaas01
بازگشت اسیران، ویِن، ۱۹۴۷


عکاسی، پلی میانِ هنر و علم است؛ نشانی از علم دارد و لازمه‌اش، حسِ زیباییِ آن، هنر است که نشان مان می‌دهد برای به تصویر کشیدنِ هر چیز، همگامیِ این دو رکنِ ماهوی -{جنبه‌ی تکنیکی و زیبایی‌شناسانه}- نیاز است. هر دوی دوست‌دارانِ علم و هنرمندان می‌توانند با استفاده از عکاسی در کنکاشِ خود -نگاهِ مدرن به زمان، فضا و ساختار- به مخرجِ مشترکی دست یابند. می‌توان فصلِ جدیدی را نوشت که نثر و شاعرانگیِ آن نیازی به ترجمه نداشته باشد.
دوربین، تنها رسیدن به هدف را ممکن می‌سازد. عکاس برای شکل و معنادهی به واقعیتِ پیش پا افتاده‌ی زندگی، باید که دست به آفرینش بزند. سختیِ کار، شکل‌دهیِ بدونِ معوج‌سازی‌ست. عکاس با به نظم در آوردنِ جهانِ پُر از هرج و مرجِ عینی {به‌واسطه‌ی انتخابِ سوژه و کادربندی}، به جلوه‌ی قدرتمندی در فرم و مضمون خواهد رسید. در دوران نبردِ رو به اوج با ماشینی-ساختنِ انسان، عکاسی هم به نمونه‌ی معماگونه‌ای بدل شده که دو سوال را مطرح می‌کند - چگونه می‌توان از آن برای {خدمت به} انسانیت بهره برد (؟)، و در عینِ حال، چگونه می‌توان بر همین ماشینی که برای هدف به آن نیازمندیم -دوربین- فایق آمد؟

***

 

هر انسانی دارای رکنِ شاعرانگی‌ست؛ هنرمند هم اینگونه است. می‌فهمیم، احساس می‌کنیم و به باور می‌رسیم. آنجا که می‌فهمیم، همچون دانشمندی هستیم که با تصمیم‌های منطقی سر و کار دارد. وقتی که احساس می‌کنیم، همچون شاعران، به‌واسطه‌ی بینش، نامرتبط‌ها را مربوط می‌سازیم. هنگامی که به باور می‌رسیم، محدودیت‌های انسانیِ خود را می‌پذیریم. هنرمند با کار و زندگیِ خود، باید خلاصه‌ی هر سه‌ی این‌ها، فهم و احساس و باور را منتقل کند. نمی‌توان هنر را به عکس کشید؛ فقط می‌توان با نگاهِ ناب، سرزندگی و فهم، و همچنین با وسعت‌نظرِ انسانی، {به هنر} جان بخشید.
هیچ فرمولی وجود ندارد – عکاس با گفتار و نوشتارِ ذهن و دلِ خود، و با بهره‌گیری از زبانِ نگارشیِ نور و زمان(+) دست به آفرینش می‌زند.
***

پیشنهاد
از خودتان درباره‌ی چراییِ شیفتگی تان به هنر بپرسید. چه چیزی را ضروری پنداشته‌اید که به سراغ آن آمده‌اید؟ این حس چقدر قوی‌ست؟ اگر این کار ممنوع بود چه؟ اگر غیرقانونی بود و تنبیه در پی داشت چه می‌کردید؟ هر کار هنری‌ای، ضرورتی را به‌دنبال دارد - آن حسِ شخصی تان را بیابید. به این مسائل بیاندیشید که اگر هیچ کس آثارتان را نبیند و هیچ کس آن را نخواست، آن‌گاه تجدیدِ نظر خواهید کرد؟ وقتی به یک جوابِ حسابی رسیدید، بی‌خیالِ آن سوال‌ها، بدون هیچ شک، به راه خود ادامه دهید.
***

علاقه‌ی شخصیِ من، که از واقعیتِ بدیهیِ دور-و-بر خسته‌ام، تبدیلِ محیط به تصاویری‌ست که با دیدِ شخصی‌ام ثبت شده‌اند. به‌دنبال آن هستم که بدونِ دستکاری کردنِ سوژه‌ها، با دیدِ متمرکز خود، تصاویری را ارائه کنم که «ساخته شده‌اند»، نه اینکه «گرفته باشم»شان. بدونِ عناوین و نوشته‌های توصیفی برای عکس‌ها، دوست دارم تصاویر خودشان گویا باشند – ذهنی‌تر و با اطلاعاتِ عینیِ کمتر؛ غیر شعاری و بیشتر شاعرانه. بیشتر دوست دارم که بیننده‌های آثارم را به فکر بیاندازم و دوست دارم که آنچه حس کرده‌ام را احساس کنند؛ نمی‌خواهم بیننده‌ها صرفا از زیباییِ اثر لذت ببرند.
سخت‌ترین کار و افتخارآمیز‌ترین دستیابی در رسانه‌ی ما، یافتنِ یک نگاهِ نو و شخصی‌ست. مهم این است که بتوان بیننده را درباره‌ی فلسفه‌ی نگاهِ نو متقاعد کرد و با برخوردِ سرسختِ نامتعارف، او را فراری نداد. یک تغییرِ اساسی، مطرح کردنِ «اینگونه باشد» به‌جای «اینگونه بود» است(++) – البته باید به اصالت و مشخصه‌های رسانه احترام گذاشت. سبکِ شخصی، فرمولِ خاصی نداشته و تنها یک کلیدِ پنهان دارد؛ سبک، {نمایه و} امتدادِ شخصیتِ شماست؛ یک چیزِ مختصر و غیر قابلِ توصیفی از همه‌ی احساس، دانش و تجربه‌تان.
***

همچون حسِ یک نویسنده به کلمات، من هم در قبالِ تصاویر احساسِ مسئولیت می‌کنم. به‌دنبال تصاویری هستم که بیش از خودِ سوژه، مرا منعکس کنند.
علاقه‌ای برای عکاسی از سوژه‌های جدید ندارم؛ دوست دارم چیز‌ها را به شکلِ نو ببینم. در این زمینه، من عکاسی هستم که گرفتاری‌ها و دغدغه‌های نقاشان را دارد؛ هدف، یافتنِ محدودیت‌های دوربین(+++) است که بر آن‌ها غلبه کنم. به‌دنبال ترکیبِ مضمون و شاعرانگی هستم. مجذوبِ زمانِ گذرا و این تغییرِ جهانِ سه بُعدی به تصویری دو بُعدی هستم که آنوقت می‌شود بُعد چهارم -مضمون- را واردِ تصویر کرد. آنهایی که در عصرِ حاضر زندگی کرده و این موضوع سرِ شوقشان نمی‌آورد را درک نمی‌کنم.
راهِ دیگری هم برای رسیدن به «ادراک» وجود دارد که لازمه‌اش {صِرفِ} هوشیاری نیست؛ رویا‌پردازی را می‌گویم - منظورم وارد شدن به حالتی شبیه به رویای آگاهانه است. تبدیل به سوژه‌ات می‌شوی، واردِ فضا {ی عکاسی} شده‌ای، و اگر همگام با سوژه‌ات شوی، می‌توانی به نتیجه برسی. می‌توانی این حس را واردِ تصویر بکنی. نقاش و موسیقی‌ساز این موضوع را عملی می‌کند؛ فکر کنم عکاس هم بتواند چنین کاری را بکند که به آن روپا‌پردازی با چشمانِ باز می‌گویم.

 

 

ernsthaas02
محله‌ی آلمانی‌های پنسیلوانیا، ۱۹۷۴


 

ernsthaas03
اوجِ رفت‌و‌آمد، خیابانِ ششم (نیویورک)، ۱۹۸۰


 

ernsthaas04

پاریس، ۱۹۵۴

 

 

 

توضیحات:
+ {زبانِ نگارشیِ نور و زمان، به پروسه‌ی تهیه‌ی عکس –نورنگاری- اشاره دارد.}
++ {برخوردی فرا‌تر از ارائه‌ی عینیِ سوژه}
+++ {دوربین همه‌چیز را می‌بیند - برای گرفتن/ساختنِ عکس‌های تاثیرگذار، بحثِ «عکاس به‌عنوانِ انتخاب‌گر» مطرح می‌شود.}


اشارات:
Ernst Haas
Unpublished book of Elements
نوشته‌ی حاضر، ترجمه‌ی بخشی از مقاله‌ی آغازینِ کتابِ عکس‌های رنگیِ ارنست هاس، منتشر شده توسط «تِیمز‌ اند هادسون» در سال ۱۹۹۰ است.

یکی از لذت‌های حاشیه‌ایِ کتاب، خواندنِ نسخه‌ی دیگران است - حاشیه‌نگاری‌هایشان، علامت‌ها، تیک‌ها و نشان‌هایی که به‌جا گذاشته‌اند - انتخابِ قسمت‌های مهمِ کتاب از دیدِ افراد، که این عمل شخصی‌ست و ساختار فکری/ادراکیِ آن‌ها را می‌رساند، همیشه برایم جذابیت داشته است.
خودِ من صفحاتِ کتاب را خط‌خطی نمی‌کنم؛ همیشه، تکه‌کاغذی را برداشته و بر روی آن می‌نویسم تا به‌وقتش معدوم یا پنهان شود - نمی‌خواهم دستم رو شود! گا‌ها با نوشته موافق نیستم؛ گاهی ناموافقتی با بخشی از کتاب به اوجِ خود رسیده و در این‌باره می‌نویسم؛ گا‌ها، بیش از حد احساساتی شده و بعد‌ها از آن‌چه نوشته‌ام پشیمانم!... به‌هرحال، موضوعِ جالبی‌ست که برای همه-کس، به نوعِ خود، سرگرم‌کننده خواهد بود. علاوه‌بر این، برای یادگیری، نیاز هست که موضوعِ مورد نظر را دوره کنیم؛ در طولِ پروسه‌ی مطالعه -که ریتمِ زمانیِ به‌خصوص خواهد یافت- مباحث و اطلاعات زیادی به ذهنِ خواننده منتقل می‌شود که با صَرف یک وقفه، و اختصاصِ زمانی معین به آن بخشِ مورد نظر، احتمالِ یادگیریِ موضوع قوت می‌گیرد.

دو نفر از دوستانم که در بابِ کتاب‌های عکاسی چنین رفتاری دارند، رامین فرزبود و محمدِ هادیان هستند.


شور و شوقِ رامین در حاشیه‌نگاری، به چاپِ یک کتابِ ساده و جالب دیگر (۱) ختم شد. وقتی که ایده‌ی آغازینِ این کار را، دو--سه سالِ قبل برای اول‌بار مطرح کرد، از سادگیِ کار شگفت‌زده شدم. کیارنگِ علایی هم مقدمه‌ی زیبایی برای کتاب نوشت که سادگیِ کار را دوچندان کرده است. (۲)

 

farzbood01


farzbood02
 

farzbood03

 

هادیان، عکاسِ تبریزی‌ای که این چند سال را مشغول پرتره‌نگاریِ محیطی بوده، «زبان عکس» (۳) را با مهارتی مثال‌زدنی، برای خود خلاصه کرده است. نکاتِ کلیدیِ «زبان عکس» از دید هادیان، در چند ده دقیقه قابلِ خوانش است.

 

hadian01 

 

hadian02 

 

hadian03




اشارات:
۱-   «دل‌نگاره‌ها (۱) – سیری در ذن عکاسی» (نوشته‌ی رامین فرزبود، و با مقدمه‌ای از کیارنگِ علایی) - ناشر: مولف، و مرکزِ پخش: انتشاراتِ شایسته (تبریز)
۲-   http://kiarang.akkasee.com/18031
۳-   «زبان عکس – عکس چگونه از ماجرا‌ها و روابط پرده برمی‌دارد» (نوشته‌ی رابرت اکرت، ترجمه‌ی اسماعیل عباسی و محسن بایرام‌نژاد) انتشاراتِ حرفه هنرمند

آژانس عکس مگنوم هنوز هم عکاسان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. از شروع به‌کار آن و فعالیت عکاسانی که به مگنوم قدرت داده‌اند با خبر هستیم؛ چه‌ها که کرده‌اند را کم‌و‌بیش می‌دانیم و آنچه که می‌دانیم، دلیل احترامی‌ست که همواره نام «آژانس مگنوم» برای عکاسان داشته است.
پیشرفت تکنولوژی، علاوه‌بر سهولتِ عملِ عکاسی، در طریقه‌ی ارائه‌ی اثر هم تاثیرات مطلوبی داشته است. ارائه‌ی چند-رسانه‌ای (مولتی‌مدیا) یکی از شیوه‌های نوینی‌ست که تحولِ شگرفی را در امر آموزش فراهم کرده و علاوه‌بر این، مورد استقبال عکاسانِ رسانه‌ای هم قرار گرفته است. آژانس عکس مگنوم نیز از گویایی و داستان‌سراییِ به‌خصوصِ این شیوه‌ی ارائه (همجواریِ تصویر با صدا در کلیپِ ویدئویی) استفاده کرده است. در بخش مقالات تصویریِ وب‌سایت مگنوم (۱)، ویدئوهای مربوط به عکاسی/عکاسان و پروژه‌های متعددِ عکاسی را مشاهده می‌کنیم که به شیوه‌ی چند-رسانه‌ای ارائه شده‌اند.
ویدئوی مربوط به الیوت ارویت (۲)، عکاس شوخ‌طبعِ روس/فرانسوی، یکی از منابعی‌ست که در کلاس‌های آموزشیِ مختلف از آن استفاده می‌کنم. این ویدئو به‌نوعی اُتوبیوگرافیِ مختصر از زبانِ خود عکاس است که بهترین عکس‌هایش را به انتخابِ خود، نمایش داده و درباره‌ی آن‌ها صحبت می‌کند. در میان صحبت‌های ساده‌ی او، نکات آموزشیِ بسیاری را یافته‌ام که در کلاس‌ها، از آن بهره برده و درباره‌اش به بحث می‌نشینیم.
برخی از گفته‌های ارویت را مرور خواهیم کرد – نظراتِ تفسیریِ خود را همراه نمی‌کنم که اختصارِ متن حفظ شده و دستِ خواننده باز بماند.

***

 

Erwitt01 
ایالات متحده، کالیفورنیای شمالی، ۱۹۵۰



-    برخی از عکس‌ها، آنچه را که باید، بدونِ جیغ و تقلا نشان می‌دهند.


-    عکاسی را با مطالعه‌ی دستور عملِ استفاده از فیلم عکاسی‌ای که خریده بودم، آغاز کردم. عکاسی را مطالعه نمی‌کنند، انجام می‌دهند! (۳)


-    عکاسی مثلِ عمل جراحیِ مغز نیست؛ واقعا ساده‌تر است!

 

 

Erwitt02

انگلستان، برایتون، ۱۹۷۰


-    مرز ظریفی میان «طنزِ خوبِ بی‌نقص» با «لودگی» وجود دارد؛ واقعا نمی‌خواهم لوده‌بازی درآورده یا هرزه‌نگاری کنم.


-    فیلم، مهم‌ترین چیزی‌ست که برایم الهام‌بخش بوده؛ حتی فیلم‌های بد! گا‌ها از فیلم‌های بد هم، به‌خاطر جلوه‌ی خوبِ بصری شان، خوشم می‌آید. پس از فیلم، از دیگر فرم‌های بصری مثل نقاشی‌ها، عکس‌ها، طراحی‌ها، مجسمه‌ها و چیزهای دیگر تاثیر می‌گیرم.


-    بخش معینی از زندگی شخصی/حرفه‌ای‌ام را با خوش‌شانسی پشت‌سر گذاشته‌ام؛ زندگی می‌توانست طور دیگری پیش برود. وقتی که در سپاهِ ارتشی و در جنگ حضور داری، شاید کشته شوی؛ من نمُردم و اوقاتِ خوشی را سپری کردم؛ این شانس است. در موقعیت‌های مختلفِ عکاسی‌ای بوده‌ام که نه با مهارت، که فقط با شانس انجام‌پذیر بودند - بعضی از مردم خوش‌شانس‌تر از دیگران هستند. همیشه همراه خودم شانس دارم!

 

 

Erwitt03

نیکیتا خروشچوف و ریچارد نیکسون در شوروی، مُسکو، ۱۹۵۰


-    به‌نظرم مهم است که عادت‌هایمان را کنار بگذاریم. وقتی به موضوعی عادت کنی، کارت صدمه می‌بیند؛ واکنش‌ات به آنچه که می‌بینی صدمه می‌بیند.


-    هرآنچه که علاقه داشته‌ و انجام داده‌ام را با دیدن برخی فیلم‌های خاص یاد گرفته‌ام؛ به‌طور ویژه، از فیلم‌های واقع‌گرایِ اجتماعیِ ایتالیا که پس از دوران جنگ {جهانیِ دوم} ارائه شدند - مثل فیلم‌های روسلینی و دِسیکا. به‌نظرم با دیدن آن فیلم‌ها، احساساتِ خود را فرا گرفتم.


-    چند فیلمِ اختصاصی را برای تلویزیون و چند فیلم هم برای علاقه‌ی شخصی‌ام ساخته‌ام. برخلافِ نظرِ عموم، مشترکاتِ بسیار کمی میان عکاسی و فیلم‌سازی وجود دارد؛ کلا فرق می‌کنند؛ تنها مورد مشترک، ترکیب‌بندی‌ست؛ جدا از این، به نظر من، کاملا از هم متفاوت هستند. دربارگی و موضوعِ اصلی در فیلم، یک «تصویر» نیست؛ دربارگیِ سینما، داستان است؛ اینکه تصاویر چگونه مرتبط با تصاویر بعدی بوده و تصاویر آتی نیز با قبلی‌ها ارتباط داشته باشند. اما عکاسی، که در امرِ فیلم‌سازی اهمیتِ بسیار بالایی دارد، درباره‌ی یک تصویر معین بوده که این مورد، تفاوت بسیار مهمِ این دو رسانه است.

 

 

Erwitt04

ایالات متحده، نیویورک‌سیتی، ۲۰۰۰



-    {ارویت عکس‌های بسیاری از سگ‌ها گرفته که در چند کتاب اختصاصی هم منتشر شده‌اند؛ نظرش درباره‌ی سگ‌ها شیرین است.} گفته بودم که سگ‌ها، آدم‌های پشمالو هستند؛ از این حرف‌های احمقانه زیاد زده‌ام! سگ‌ها همه‌جای جهان هستند و برای عکاسی از آن‌ها نیازی به اخذِ مجوزِ قانونی {مثلِ عکاسی از مُدل‌ها} نیست، و عموما خیلی مهربان هستند. به‌نظرم سگ‌های فرانسوی باهوش‌ترند؛ سگ‌های انگلیسی، چطور بگم، انگلیسی‌ترند (!) و خودمانی هستند؛ سگ‌های کشورهای عربی در درجه‌ی پایین‌تری قرار گرفته و برخورد خشن‌تری دارند؛ سگ‌های نیویورک بین‌المللی هستند – همه نوع سگی اینجا پیدا می‌شود و طبقه‌بندی‌کردنِ نوعِ آن‌ها واقعا سخت است؛ من هم این کار را نمی‌کنم که شاید به آن‌ها بر-بخورد!

 

 



اشارات: 
    http://inmotion.magnumphotos.com/essays
    http://inmotion.magnumphotos.com/essay/personal-best
۳-    دوست داشتم بنویسم که «عکاسی را برای انجام دادن مطالعه می‌کنند» – مترجم اجازه ندارد جمله را عوض کند، ولی می‌تواند پیشنهاد بدهد!



نام‌ها:
Elliott Erwitt
Roberto Rossellini
Vittorio De Sica

 

 

ویرایش و تنظیم: دون آربُس (دخترِِ دیان) و ماروین ایزرئل
ترجمه: محسن بایرام نژاد 


جهت: بی‌شک دیان آربُس یکی از مطرح‌ترین عکاسان جهان است؛ عکس‌های بی‌شماری در تاریخ رسانه وجود دارد که به‌خاطر جادوی بصریِ تصویر یا موقعیتِ استثنائی شان، اسم عکاس را پس‌ زده و در ذهن مردم جای گرفته‌اند (در نوشته‌ی قبلی، از قولِ والتر بنیامین، به این خصوصه‌ی عکس اشاره کرده بودم) – اما داستانِ دیان آربُس متفاوت است؛ طریقه‌ی زندگیِ شخصیِ او، سوژه‌های خاصِ عکاسی‌اش که با تعهدِ مثال‌زدنیِ آربُس دنبال شده‌اند، و مطالب مختلفی که درباره‌ی او نوشته شده، آربُس را به چهره‌ی ممتازی در بدنه‌ی عکاسیِ قرن بیستم تبدیل کرده - و با تلاشِ هالی‌وود (۱)، شهرتِ این عکاس در بین مردمِ غیر-عکاس هم فزونی یافته است.
با مطالعه‌ی کتابچه‌ای که حاویِ گفته‌های خودِ عکاس بود، احساس کردم که خواندنش برای علاقه‌مندانِ عکاسی جذابیت خواهد داشت. از آثار آربُس هم به نوشته اضافه نکردم که توجه بر مطلب بیشتر شود؛ خواننده‌ی علاقه‌مند، در عهدِ گوگِل، کار سختی پیش‌رو ندارد.
سپاسگزارِ لطفِ کریم متقی و حسن خوبدل هستم که نسخه‌ی دیجیتالِ مطلبِ اصلی را به دستِ من رسانده‌اند.
* قسمت‌های قرار گرفته در نشانِ { }، توضیحِ مترجم است.

 


(نوشته‌ی پیش‌رو، ویرایشی از نوارهای ضبط‌ شده در کلاس‌های درسِ سال ۱۹۷۱، و همچنین برخی از گفت‌وگو‌ها و دست‌نوشته‌های دیان آربُس است.)

 

dianearbusclassroom.jpg

دیان آربُس در کلاسِ درس، مدرسه‌ی طراحیِ رود آیلند، ۱۹۷۰ - عکاس: استیون فرَنک


 

 

 حضور در جاهایی که قبلا ندیده‌ام، همیشه جذاب است؛ مثل برخورد با یک نا‌شناس. وقتی که این موقعیت فراهم می‌شود، سوار اتوبوس هستم یا برای رفتن به منطقه‌ای از شهر تاکسی می‌گیرم، گویی دوست نا‌شناسی سرِ قرار منتظر من است. گاهی دلم هول برمی‌دارد که: «اوه، وقتِ قرار رسید و من واقعا نمی‌خواهم بروم!» و بعد، در مسیر، حس عجیبی به سراغم می‌آید؛ نوعی دلواپسی که هیچ راهی هم برای کنترل آن وجود ندارد. همیشه این حس را داشته‌ام.
وقتی که خیلی کنجکاو هستم، صحبت کردن با مردم واقعا سخت می‌شود - «می‌خواهم کنارِ تو باشم، با هم صحبت کنیم و داستان زندگی‌ات را برایم تعریف کنی.» - یعنی مردم با خود فکر می‌کنند که «طرف دیوانه است!» علاوه‌بر این، آن‌ها محتاط‌ تر می‌شوند. اما دوربین عکاسی، به نوعی مجوز انجامِ کار است. بیشتر افراد می‌خواهند که به آن‌ها توجه شود و عکاسی کردن از آن‌ها، منطقی‌ترین شیوه‌ی توجه کردن {توسطِ من} است.
البته، آن‌ها رفته‌رفته از من خوش شان می‌آید. در کنار آن‌ها بسیار دوست‌داشتنی هستم. بنظر می‌آید که دو چهره دارم. خود را با شرایط وفق می‌دهم. این موضوع مرا اذیت می‌کند. به نوعی بیش از حد {با آن‌ها} خوب هستم. حِی می‌بینم که در حال گفتن جمله‌های تعریفی، مانند «چه فوق‌العاده...» هستم، و این چهره‌ی دیگر من است. البته دروغ نمی‌گویم و معتقدم که سوژه‌هایم فوق‌العاده هستند. اما نمی‌خواهم که شبیهِ آن‌ها باشم؛ منظور این نیست که دوست دارم دخترم مثل آن‌ها باشد؛ منظورم این نیست که دوست دارم در زندگیِ شخصی‌ام با آن‌ها رابطه‌ی عاطفی داشته باشم - ولی معتقدم که آن‌ها، بطور شگفت‌آور و انکارناپذیر، خاص هستند.
همیشه دو اتفاق {در رویاروییِ من با این افراد} رخ می‌دهد؛ یکی تصدیق آنهاست و دیگری کاملا عجیب است. اما هر چه که باشد، حس خاصی در آن نهفته است که خود را با آن‌ها وفق می‌دهم.
همه‌ی افراد اینگونه‌اند که وقتی می‌خواهند به یک شکل معین ظاهر شوند، طور دیگری دیده می‌شوند؛ این چیزی‌ست که مردم می‌بینند. کسی را در خیابان می‌بینی و نخستین چیزی که متوجه آن می‌شوی، بطور ناخودآگاه، نقیصه‌ی اوست. واقعا فوق‌العاده است که ما این حالات و ویژگی‌ها را داریم. و مایی که از داشته‌های خود راضی نیستیم، شکل کاملا متفاوتی را از خود خلق می‌کنیم. ظاهر کلیِ ما همانند نشانه‌ای‌ست که می‌خواهیم به دنیا بگوییم تا در مورد ما به شکل معینی فکر کند، اما این وسط، میان چیزی که می‌خواهی دیگران از تو بدانند و چیزی که نمی‌توانی از دیگران پنهان کنی که نفهمند، چیزِ دیگری نهفته است - چیزی که من همیشه می‌گویم «شکافِ میانِ خواسته و نتیجه». واقعا فوق‌العاده است که اینگونه دیده می‌شویم و گاهی اوقات می‌توانیم آن را به وضوح در عکس‌ها ببینیم. موضوعِ کنایه‌آمیزی در این دنیا وجود دارد که بر این واقعیت تکیه کرده: هیچ وقت، هیچ‌چیز همان‌طور که برنامه‌ریزی کرده‌ای پیش نمی‌رود.
می‌خواهم بگویم امکان ندارد که از خود فاصله گرفته و شبیه‌ به کسِ دیگری شوی. زندگیِ افراد دیگر، همانند اتفاقاتِ زندگی تو نیست.

***

عکس باید ویژه و به‌خصوص باشد. به یاد دارم که در سال‌های دور، وقتی که عکاسی را تازه آغاز کرده بودم، با خود فکر می‌کردم که «افراد بسیاری در دنیای پیرامونِ من حضور دارند و عکاسی کردن از همه‌ی آن‌ها، واقعا سخت است؛ پس من بخش معینی از افراد و جامعه را عکاسی می‌کنم تا بیننده‌ها به راحتی عکس‌ها را شناسایی کنند.» لیزت مودل، معلمم، مرا متوجهِ این موضوع کرد: «هر چه خاص‌تر سوژه‌ها را عکاسی کنی، عکس‌ها عمومی‌تر {و مطرح‌تر} می‌شوند. {مثلِ ضرب‌المثلِ چینی که: ریزبینی، درشت‌نمایی است.}» بنظر من باید اینگونه رفتار کرد. و برای رسیدن به این حالت، موضوعات و زیبایی‌های فریبنده‌ای در سرِ راهِ عکاس وجود دارد که باید از آن‌ها دور شد.
این شیوه‌ی کار، نوعی حس کمال و موشکافیِ دقیقی را به همراه دارد که در حالت معمول نمی‌توان به آن دست یافت. یعنی معمولا با افرادِ دیگر اینقدر صریح و دقیق برخورد نمی‌کنیم. ما با دیگران مهربان‌تر از شیوه‌ای که دوربین عکاسی با آن‌ها برخورد می‌کند، رابطه برقرار می‌کنیم؛ دوربین عکاسی برخورد جدی‌تر و صریح‌تری دارد.
اعتقاد دارم که هنگامِ عکاسی، میانِ دو کنش قرار داریم؛ جریان، و واکنش ما به آن. و این وسط، دوربین وسیله‌ی مزاحمی‌ست؛ او فقط یک کار را می‌خواهد انجام دهد و تو معمولا چیزِ دیگری می‌خواهی. باید او را رام کرد؛ باید آنچه که می‌خواهی را در مسیر چیزی که او در توانش هست قرار بدهی. البته به قدرتِ دوربین اعتقاد دارم؛ سوژه‌ها به‌خوبی می‌دانند که چه ابزار تیزی در دست داری. تو ماشینِ جادوی کوچکی را به‌همراه داری که بر روی آن‌ها تاثیر می‌گذارد؛ به فضا و سوژه‌ها شکل می‌دهد.
گاهی اوقات تصاویر عکاسی، چیزی را از سوژه نشان می‌دهند که مطلوب‌تر و جذاب‌تر از احساس تو به آن بوده، و گا‌ها موضوع کاملا متفاوتی را نمایان می‌کنند. اما طریقه‌ی برخورد عکاسی با افراد، عدمِ گریز از واقعیت‌هاست؛ عکس‌ها، چیزی را نشان می‌دهند که در لحظه‌ی مورد نظر وجود داشته است. همیشه با خود فکر می‌کنم که عکس، رابطه‌ی مستقیمی با واقعیت داشته و برعکس، فیلم، خیالی است. یک مثال گویا این است که وقتی به سینما می‌روی و دو نفر را در یک اتاق می‌بینی، {به‌واسطه‌ی حرکت در فیلم}، حتما مطلع هستی که فیلم‌بردار و عوامل صحنه و وسائل نور‌پردازی حضور دارند و آن دو نفر، واقعا تنها نیستند. اما وقتی که به عکس نگاه می‌کنی، حس و حالِ آن چیز دیگری‌ست.
بعضی اوقات، عکس یا نقاشی‌ای را می‌بینم و با خود فکر می‌کنم که یک جای کار می‌لنگد. منظور این نیست که از آن خوشم نمی‌آید؛ شاید یک اثرِ بسیار جذاب باشد، ولی باز نمی‌توانم که با آن ارتباط برقرار کنم. به‌نظرم درستی یا غلط بودنِ هر چیز، یک احساس و برخوردِ شخصی‌ست. خیلی راحت می‌توانم «نه» بگویم. نه فقط در مورد تصاویری که دوست شان ندارم، بلکه برخی از تصاویری که دوست شان دارم هم چنین حسی دارند. گاها که از خانه خارج شده و مشغول عکاسی کردن هستی، پس از گرفتن یک عکسِ به‌خصوص، با خود می‌گویی: «اوه خدای من! چیزِ عجیبی درآمد!»

***

پیش آمده که عکس‌هایم از آنچه مطالعه کرده‌ام الهام گرفته شده‌اند. البته قضیه کمی پیچیده است. منظورم این نیست که هر چه را که می‌خوانم، سریع به تصویر بکشم. اما به عنوان مثال، موردی وجود دارد که هیچ‌وقت عکس‌اش را نگرفته‌ام اما حسی همانند عکس‌هایم دارد. داستانی از کافکا با عنوان «کاوش‌های یک سگ» (۲) وجود دارد که سال‌ها پیش، بار‌ها خوانده بودمش؛ داستان از زبان یک سگ و درباره‌ی یک زندگیِ واقعا سگی بود. این موضوع، مطالعه‌ی داستان‌ها، تاثیرِ زیادی در روند فعالیت دارد.
جالب اینجاست که هیچ‌وقت نمی‌دانی چه پیش می‌آید. اوایلِ عکاسی برایم عجیب بود که آنچه وجود داشت، در عکس‌ها نبود و برعکس، آنچه که نبود را در عکس‌ها ثبت کرده بودم. هیچ‌وقت تصویری را که در ذهن داشتم، ثبت نکرده‌ام؛ تصاویر، همیشه یا بهتر بوده‌اند و یا بد‌تر.
برای من سوژه‌ی تصویر مهم‌تر از خودِ عکس است. حس خاصی به عکس دارم، اما این حس مقدس نیست. واقعا معتقدم که «هرچه هست، دربارگیِ آن است»؛ یعنی هر چیزی درباره‌ی یک موضوعِ اصلی‌ست و دربارگی، مهم‌تر از همه‌چیز است. به‌نظرم چیزهایی وجود دارند که تا وقتی عکسشان را نگیرم، دیگران آن را نمی‌بینند.

 

 

 

 

 


اشارات:

1- Fur: An Imaginary Portrait of Diane Arbus - Steven Shainberg, 2006
2- Investigations of a Dog, 1922 - Published in 1931

نام‌ها:

Diane Arbus
Lisette Model
Franz kafka

صفحه 8 از 9
صفحه قبلی |<< << < ... 7  [8]  9  >> >>| صفحه بعدی