گِلِه‌گی از وضع موجود

امروز برای سومین‌بار در ده روزِ اخیر، یک بحث در گفت‌و‌گو با رفقای متخصص امر پیش آمد که درباره‌اش هم‌نظر بودیم... به‌نظرم موضوع مهمِ روز است.

مدرس نباید، آن‌قدرها که در دیده‌ی ساده‌لوحانه مفید تلقی می‌شود، تاثیرگذار باشد. مدرس کلاس رسالت خاصی برای ادا کردن ندارد. همین که ابزار را بشناساند و سرنخ را به دستِ هنرجو بدهد، کارش را در حد قابل‌قبولی انجام داده... حال چه فرخنده که معلمی نیز بکند و بیشتر در خدمت «نیازِ هنرجو» باشد.

بارها، بـــارهـــا، پیش آمده که هنرجویی لپ‌تاپ یا عکسِ چاپ‌شده به دست، کار نمایش داده و در جواب به سوال‌های من، کار را خراب کرده و گفته استاد فلانی عکس‌ها را تعیین/انتخاب/تایید/چینش کرده، و گفته این‌طوری ارائه بشود و غیره. من فقط یک جواب به این دوستان داشته‌ام، که آیا با دیدن این کارها باید بر روی استاد فلانی قضاوت کنیم یا بر روی شما (به‌عنوان خالق اثر)؟ طبیعی‌ست که متوجهِ عمق فاجعه نیستند.

فرق صریحی میان مشورت و هم‌فکری، با راه و خط‌گرفتن وجود دارد. مشورت ایراداتِ نامحسوس به چشم ما را رفع کرده و مهم‌تر اینکه، به خواسته‌ها و نظرات خودمان غنا می‌بخشد. دومی آن قدر منفی‌ست که نیاز به توضیح ندارد، اگرچه در ادامه درباره‌اش خواهم گفت.

+

عکاسی برای عده‌ی کثیری از عکاسان معاصر به‌عنوان ابزاری برای واکنش‌نشان‌دادن به خواسته‌ها و دغدغه‌های شخصی‌شان انتخاب شده؛ روی کاغذ که این‌گونه، ایده‌الِ این عده‌ی کثیر تلقی خواهد شد؛ تعریفِ عالی‌ای هم برای یک نوع از عکاسی‌ست؛ خیلی از افراد نزدیکِ من، چه مستندنگار باشند یا عکاسی وابسته‌به هنر را دنبال کنند، به این هدف «عکاس» هستند، اما... بسیاری از این عده، هنوز «خود» را نمی‌شناسند و دغدغه‌ی شخصی ندارند؛ جشنواره‌ای در کار باشد، استادی مشق بدهد یا رویکردی باب بشود، شیوه و جانِ عکاسی‌شان تغییر می‌کند. بهتر است قبل از عکاسی‌کردن، نخست برای این مشکل اصلی به فکر چاره باشند.

قرار نیست کار خاصی بکنند؛ قرار نیست بمبی ترکیده و صدا کند؛ قرار نیست هم‌زمان نظریه‌پرداز هم باشند؛ قرار هم نیست که به تعدادِ عکاسان، شاهکارِ عکسی ببینیم... همین که کار مالِ شخص باشد و چرایی عکاسی و شیوه‌ی عکاسی‌کردن برای طرف مشخص باشد، و توان توضیح‌دادن درباره‌ی چراییِ  و دربارگیِ کار را (مهم‌تر از همه به خود و سپس به دیگران) داشته باشند، در این باب موفق بوده‌اند؛ صدالبته که این موفقیت قدم اول است. تازه «خود» و خواسته‌های شخصی‌شان را شناخته‌اند.

+

نه یکی دو یا ده تا، که خیلی از کلاس‌های عکاسی (آزاد، مبانی یا پیشرفته‌ی غیر تخصصیِ مربوط به طبقه‌بندی‌های عکاسی) را می‌شناسم که اگر مدرس‌شان مستندنگار است، به-تعدادِ-بچه‌ها-قدر مستندنگار آموزش یافته و اگر مثلاً مدرس کلاس آرتیستِ عکاس است، یک عده هم‌سو با عقاید مدرس کلاس (منهای تجارب و اکتساباتِ نظریِ مدرس‌اش) تحویل جامعه‌ی عکاسی می‌دهد. «الکی‌نگاریِ مبتنی بر شانس» و «ژست‌ و‌ پُزدهیِ هنری» یک‌سو رشد می‌کند، پس خبر اینکه تعداد مدرسان این دو دسته هم‌تعداد هستند. اصل قضیه اما فاجعه است.

- گِلِه‌ای بی‌ربط اما داغ.

هفته‌ی قبل از مسئولان حراستِ یکی از دانشکده‌های هنری که رشته‌ی عکاسی ندارد و من برای واحد عکاسیِ دیگر رشته‌ها تدریس می‌کنم، رسماً به من تذکر داد که «دانشجوها شما را با نام صدا نکنند و "استاد" بگویند. این رویه مشکل‌ساز خواهد بود. تازه، همکاران‌تان هم از این قضیه ناراضی هستند.» من به‌قصد طنز اما جدی پرسیدم «مگر در بین مدرسینِ همکارِ ما کسی هم هست که درجه‌ی علمیِ استادی داشته باشد؟ جالب است! نمی‌دانستم!» البته با لحن و به قصدِ جدی نپرسیدم که «به شما چه مربوط است؟»

خودمان و دیگران عزم‌مان را جزم کرده‌ایم تا گَند بزنیم به این واژه/عنوان/صفت. موفق هم هستیم.

h.r [ ۰۹ خرداد ۱۳۹۴ ]

salam. va tashakkor az shoma


مصطفی پیوندی [ ۱۷ خرداد ۱۳۹۳ ]

همین که کار مالِ شخص باشد...


کاوه بغدادچی [ ۱۵ خرداد ۱۳۹۳ ]

درود بر آن وجود نازنینت محسن عزیز که اینقدر ساده و بدون حاشیه‌روی دغدغه‌هایی به این مهمی را بیان کردی. در صفحه فیسبوک «سایت عکاسی» هم به اشتراک گذاشتم
--------------- پاسخ: ممنون از تو و به‌خاطر لطفِ هماره‌ات به من، کاوه جان. شما دوستِ مهربانی هستی.


متانت [ ۱۳ خرداد ۱۳۹۳ ]

آخ...آخ را به نداشتن ِ معلم در دانشگاه گفتم که حتی کپی شدن هم در میانِ این همه نداشتگی آرزو است چه برسد به آنکه خلاقیت بیاموزند که الباه آموزیدنی نیست شاید! و لااقل رها کنندت میان فکر هایت...

پاراگراف ِ آخرتان من را یاد ِ گفته ی نقل شده ای از استاد کارولوکس از بزرگان ِ رشته برق مدرس ِ دانشگاه تهران و البته خدا بیامرزتشان، انداخت...دخالت ها در کار ِ اساتید...جایی نقل کرده بودند که مسئولین و محصولین! دانشگاه تهران به ایشان گیر! داده اند که شنیده ایم امتحان نمیگیری...ایشون هم گفتند درست شنیدید چون من حتی درس هم نمیدم!

--------------- پاسخ: ممنون برای این نقل‌قولِ جالب!


تقی موسوی [ ۱۱ خرداد ۱۳۹۳ ]

به قول یکی از دوستان و استادان اهل درد ، وضع خیلی خرابه ، ببین چن سال پیش این حرف رو زده بود .
--------------- پاسخ: بله آسِدتقی. دست روی هر مساله که بگذاری، حرفِ دوست و استادمان حق است.


احسان قنبری فرد [ ۱۱ خرداد ۱۳۹۳ ]

درود محسن جان.. حرفهایت دردهایی است که سالها ناگفته مانده بود.. سپاس برای بیان شیوای این همه درد..
--------------- پاسخ: امیدوارم ثمری (فراتر از خالی‌شدنِ من) داشته باشد. ممنون احسان جان.


محمد صالح [ ۱۱ خرداد ۱۳۹۳ ]

عرض ادب؛ خوشبختم که ما در دانشکده مان یک معلم با ویژگی هایی که فرمودید داریم و من هر زمان که بتوانم به شکل ازاد میروم پای اموزه هاشان مینشینم. اقای مجید محمدیان را میگویم. (شاید تنها انگیزه من برای سر زدن به دانشگاه در این ترم)

--------------- پاسخ: خبر خوبی بود، محمدصالحِ عزیز. شنیدن‌اش مسبب خوشحالی‌ست.


رامین فرزبود [ ۱۰ خرداد ۱۳۹۳ ]

سلام محسن جان
ممنون از ذکر یکی از دغدغه هایی که گریبان جامعه دانشگاهی مان را گرفته و مانع از پیشرفت درست آن شده است.


اسماعیل عباسی [ ۱۰ خرداد ۱۳۹۳ ]

محسن جان با تمامی آن چه مطرح کرده ای موافقم و باور شان دارم. معلم همان طور که گفته ای باید مطلب را به درستی بیان کند. آنجا که بحث گزینش مطرح می شود باید از موضوع های مورد گزینش اطلاع داشته و همگی را برای شاگرد توضیح دهد و از نظر من حق ندارد خط بدهد. این ناشی از تفکر مستبدانه است که شاگرد بشود کپی من! جمله اول من در آغاز کلاس این است که نام من استاد نیست و پدر و مادرم برایم اسم انتخاب کرده اند. و جمله آخرم در آخر ترم این است: اگر حرف های مرا باور کرده باشید وای برشما اما اگر حرفهای من شما را به تردید انداخته و تلنگری خورده باشید، من جواب آموزش خود را به درستی گرفته ام. سپاسگزارم از این که به این نکته های حیاتبخش اشاره کردی.

--------------- پاسخ: درود بر شما، آقای عباسیِ نازنین. از اخلاق و منشِ شما همواره فرا می‌گیرم.


:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.