گفته‌های دیان آربُس

ویرایش و تنظیم: دون آربُس (دخترِِ دیان) و ماروین ایزرئل
ترجمه: محسن بایرام نژاد 


جهت: بی‌شک دیان آربُس یکی از مطرح‌ترین عکاسان جهان است؛ عکس‌های بی‌شماری در تاریخ رسانه وجود دارد که به‌خاطر جادوی بصریِ تصویر یا موقعیتِ استثنائی شان، اسم عکاس را پس‌ زده و در ذهن مردم جای گرفته‌اند (در نوشته‌ی قبلی، از قولِ والتر بنیامین، به این خصوصه‌ی عکس اشاره کرده بودم) – اما داستانِ دیان آربُس متفاوت است؛ طریقه‌ی زندگیِ شخصیِ او، سوژه‌های خاصِ عکاسی‌اش که با تعهدِ مثال‌زدنیِ آربُس دنبال شده‌اند، و مطالب مختلفی که درباره‌ی او نوشته شده، آربُس را به چهره‌ی ممتازی در بدنه‌ی عکاسیِ قرن بیستم تبدیل کرده - و با تلاشِ هالی‌وود (۱)، شهرتِ این عکاس در بین مردمِ غیر-عکاس هم فزونی یافته است.
با مطالعه‌ی کتابچه‌ای که حاویِ گفته‌های خودِ عکاس بود، احساس کردم که خواندنش برای علاقه‌مندانِ عکاسی جذابیت خواهد داشت. از آثار آربُس هم به نوشته اضافه نکردم که توجه بر مطلب بیشتر شود؛ خواننده‌ی علاقه‌مند، در عهدِ گوگِل، کار سختی پیش‌رو ندارد.
سپاسگزارِ لطفِ کریم متقی و حسن خوبدل هستم که نسخه‌ی دیجیتالِ مطلبِ اصلی را به دستِ من رسانده‌اند.
* قسمت‌های قرار گرفته در نشانِ { }، توضیحِ مترجم است.

 


(نوشته‌ی پیش‌رو، ویرایشی از نوارهای ضبط‌ شده در کلاس‌های درسِ سال ۱۹۷۱، و همچنین برخی از گفت‌وگو‌ها و دست‌نوشته‌های دیان آربُس است.)

 

dianearbusclassroom.jpg

دیان آربُس در کلاسِ درس، مدرسه‌ی طراحیِ رود آیلند، ۱۹۷۰ - عکاس: استیون فرَنک


 

 

 حضور در جاهایی که قبلا ندیده‌ام، همیشه جذاب است؛ مثل برخورد با یک نا‌شناس. وقتی که این موقعیت فراهم می‌شود، سوار اتوبوس هستم یا برای رفتن به منطقه‌ای از شهر تاکسی می‌گیرم، گویی دوست نا‌شناسی سرِ قرار منتظر من است. گاهی دلم هول برمی‌دارد که: «اوه، وقتِ قرار رسید و من واقعا نمی‌خواهم بروم!» و بعد، در مسیر، حس عجیبی به سراغم می‌آید؛ نوعی دلواپسی که هیچ راهی هم برای کنترل آن وجود ندارد. همیشه این حس را داشته‌ام.
وقتی که خیلی کنجکاو هستم، صحبت کردن با مردم واقعا سخت می‌شود - «می‌خواهم کنارِ تو باشم، با هم صحبت کنیم و داستان زندگی‌ات را برایم تعریف کنی.» - یعنی مردم با خود فکر می‌کنند که «طرف دیوانه است!» علاوه‌بر این، آن‌ها محتاط‌ تر می‌شوند. اما دوربین عکاسی، به نوعی مجوز انجامِ کار است. بیشتر افراد می‌خواهند که به آن‌ها توجه شود و عکاسی کردن از آن‌ها، منطقی‌ترین شیوه‌ی توجه کردن {توسطِ من} است.
البته، آن‌ها رفته‌رفته از من خوش شان می‌آید. در کنار آن‌ها بسیار دوست‌داشتنی هستم. بنظر می‌آید که دو چهره دارم. خود را با شرایط وفق می‌دهم. این موضوع مرا اذیت می‌کند. به نوعی بیش از حد {با آن‌ها} خوب هستم. حِی می‌بینم که در حال گفتن جمله‌های تعریفی، مانند «چه فوق‌العاده...» هستم، و این چهره‌ی دیگر من است. البته دروغ نمی‌گویم و معتقدم که سوژه‌هایم فوق‌العاده هستند. اما نمی‌خواهم که شبیهِ آن‌ها باشم؛ منظور این نیست که دوست دارم دخترم مثل آن‌ها باشد؛ منظورم این نیست که دوست دارم در زندگیِ شخصی‌ام با آن‌ها رابطه‌ی عاطفی داشته باشم - ولی معتقدم که آن‌ها، بطور شگفت‌آور و انکارناپذیر، خاص هستند.
همیشه دو اتفاق {در رویاروییِ من با این افراد} رخ می‌دهد؛ یکی تصدیق آنهاست و دیگری کاملا عجیب است. اما هر چه که باشد، حس خاصی در آن نهفته است که خود را با آن‌ها وفق می‌دهم.
همه‌ی افراد اینگونه‌اند که وقتی می‌خواهند به یک شکل معین ظاهر شوند، طور دیگری دیده می‌شوند؛ این چیزی‌ست که مردم می‌بینند. کسی را در خیابان می‌بینی و نخستین چیزی که متوجه آن می‌شوی، بطور ناخودآگاه، نقیصه‌ی اوست. واقعا فوق‌العاده است که ما این حالات و ویژگی‌ها را داریم. و مایی که از داشته‌های خود راضی نیستیم، شکل کاملا متفاوتی را از خود خلق می‌کنیم. ظاهر کلیِ ما همانند نشانه‌ای‌ست که می‌خواهیم به دنیا بگوییم تا در مورد ما به شکل معینی فکر کند، اما این وسط، میان چیزی که می‌خواهی دیگران از تو بدانند و چیزی که نمی‌توانی از دیگران پنهان کنی که نفهمند، چیزِ دیگری نهفته است - چیزی که من همیشه می‌گویم «شکافِ میانِ خواسته و نتیجه». واقعا فوق‌العاده است که اینگونه دیده می‌شویم و گاهی اوقات می‌توانیم آن را به وضوح در عکس‌ها ببینیم. موضوعِ کنایه‌آمیزی در این دنیا وجود دارد که بر این واقعیت تکیه کرده: هیچ وقت، هیچ‌چیز همان‌طور که برنامه‌ریزی کرده‌ای پیش نمی‌رود.
می‌خواهم بگویم امکان ندارد که از خود فاصله گرفته و شبیه‌ به کسِ دیگری شوی. زندگیِ افراد دیگر، همانند اتفاقاتِ زندگی تو نیست.

***

عکس باید ویژه و به‌خصوص باشد. به یاد دارم که در سال‌های دور، وقتی که عکاسی را تازه آغاز کرده بودم، با خود فکر می‌کردم که «افراد بسیاری در دنیای پیرامونِ من حضور دارند و عکاسی کردن از همه‌ی آن‌ها، واقعا سخت است؛ پس من بخش معینی از افراد و جامعه را عکاسی می‌کنم تا بیننده‌ها به راحتی عکس‌ها را شناسایی کنند.» لیزت مودل، معلمم، مرا متوجهِ این موضوع کرد: «هر چه خاص‌تر سوژه‌ها را عکاسی کنی، عکس‌ها عمومی‌تر {و مطرح‌تر} می‌شوند. {مثلِ ضرب‌المثلِ چینی که: ریزبینی، درشت‌نمایی است.}» بنظر من باید اینگونه رفتار کرد. و برای رسیدن به این حالت، موضوعات و زیبایی‌های فریبنده‌ای در سرِ راهِ عکاس وجود دارد که باید از آن‌ها دور شد.
این شیوه‌ی کار، نوعی حس کمال و موشکافیِ دقیقی را به همراه دارد که در حالت معمول نمی‌توان به آن دست یافت. یعنی معمولا با افرادِ دیگر اینقدر صریح و دقیق برخورد نمی‌کنیم. ما با دیگران مهربان‌تر از شیوه‌ای که دوربین عکاسی با آن‌ها برخورد می‌کند، رابطه برقرار می‌کنیم؛ دوربین عکاسی برخورد جدی‌تر و صریح‌تری دارد.
اعتقاد دارم که هنگامِ عکاسی، میانِ دو کنش قرار داریم؛ جریان، و واکنش ما به آن. و این وسط، دوربین وسیله‌ی مزاحمی‌ست؛ او فقط یک کار را می‌خواهد انجام دهد و تو معمولا چیزِ دیگری می‌خواهی. باید او را رام کرد؛ باید آنچه که می‌خواهی را در مسیر چیزی که او در توانش هست قرار بدهی. البته به قدرتِ دوربین اعتقاد دارم؛ سوژه‌ها به‌خوبی می‌دانند که چه ابزار تیزی در دست داری. تو ماشینِ جادوی کوچکی را به‌همراه داری که بر روی آن‌ها تاثیر می‌گذارد؛ به فضا و سوژه‌ها شکل می‌دهد.
گاهی اوقات تصاویر عکاسی، چیزی را از سوژه نشان می‌دهند که مطلوب‌تر و جذاب‌تر از احساس تو به آن بوده، و گا‌ها موضوع کاملا متفاوتی را نمایان می‌کنند. اما طریقه‌ی برخورد عکاسی با افراد، عدمِ گریز از واقعیت‌هاست؛ عکس‌ها، چیزی را نشان می‌دهند که در لحظه‌ی مورد نظر وجود داشته است. همیشه با خود فکر می‌کنم که عکس، رابطه‌ی مستقیمی با واقعیت داشته و برعکس، فیلم، خیالی است. یک مثال گویا این است که وقتی به سینما می‌روی و دو نفر را در یک اتاق می‌بینی، {به‌واسطه‌ی حرکت در فیلم}، حتما مطلع هستی که فیلم‌بردار و عوامل صحنه و وسائل نور‌پردازی حضور دارند و آن دو نفر، واقعا تنها نیستند. اما وقتی که به عکس نگاه می‌کنی، حس و حالِ آن چیز دیگری‌ست.
بعضی اوقات، عکس یا نقاشی‌ای را می‌بینم و با خود فکر می‌کنم که یک جای کار می‌لنگد. منظور این نیست که از آن خوشم نمی‌آید؛ شاید یک اثرِ بسیار جذاب باشد، ولی باز نمی‌توانم که با آن ارتباط برقرار کنم. به‌نظرم درستی یا غلط بودنِ هر چیز، یک احساس و برخوردِ شخصی‌ست. خیلی راحت می‌توانم «نه» بگویم. نه فقط در مورد تصاویری که دوست شان ندارم، بلکه برخی از تصاویری که دوست شان دارم هم چنین حسی دارند. گاها که از خانه خارج شده و مشغول عکاسی کردن هستی، پس از گرفتن یک عکسِ به‌خصوص، با خود می‌گویی: «اوه خدای من! چیزِ عجیبی درآمد!»

***

پیش آمده که عکس‌هایم از آنچه مطالعه کرده‌ام الهام گرفته شده‌اند. البته قضیه کمی پیچیده است. منظورم این نیست که هر چه را که می‌خوانم، سریع به تصویر بکشم. اما به عنوان مثال، موردی وجود دارد که هیچ‌وقت عکس‌اش را نگرفته‌ام اما حسی همانند عکس‌هایم دارد. داستانی از کافکا با عنوان «کاوش‌های یک سگ» (۲) وجود دارد که سال‌ها پیش، بار‌ها خوانده بودمش؛ داستان از زبان یک سگ و درباره‌ی یک زندگیِ واقعا سگی بود. این موضوع، مطالعه‌ی داستان‌ها، تاثیرِ زیادی در روند فعالیت دارد.
جالب اینجاست که هیچ‌وقت نمی‌دانی چه پیش می‌آید. اوایلِ عکاسی برایم عجیب بود که آنچه وجود داشت، در عکس‌ها نبود و برعکس، آنچه که نبود را در عکس‌ها ثبت کرده بودم. هیچ‌وقت تصویری را که در ذهن داشتم، ثبت نکرده‌ام؛ تصاویر، همیشه یا بهتر بوده‌اند و یا بد‌تر.
برای من سوژه‌ی تصویر مهم‌تر از خودِ عکس است. حس خاصی به عکس دارم، اما این حس مقدس نیست. واقعا معتقدم که «هرچه هست، دربارگیِ آن است»؛ یعنی هر چیزی درباره‌ی یک موضوعِ اصلی‌ست و دربارگی، مهم‌تر از همه‌چیز است. به‌نظرم چیزهایی وجود دارند که تا وقتی عکسشان را نگیرم، دیگران آن را نمی‌بینند.

 

 

 

 

 


اشارات:

1- Fur: An Imaginary Portrait of Diane Arbus - Steven Shainberg, 2006
2- Investigations of a Dog, 1922 - Published in 1931

نام‌ها:

Diane Arbus
Lisette Model
Franz kafka

سیدمجتبی خاتمی [ ۱۵ خرداد ۱۳۹۱ ]

خیلی خوب. خیلی خوب. سپاس محسن جان.


zahra darvishian [ ۱۳ خرداد ۱۳۹۱ ]

tarjomeie delneshini az Arbus e takhle shirine ma
--------------- پاسخ: من هم از همین لفظِ «تلخ و شیرین» برای توصیفِ آربُس استفاده می کنم.


محمدرضا امتنانی [ ۰۶ خرداد ۱۳۹۱ ]

ممنون از شما که این مطلب را برایمان ارزانی داشتید ، ارتباط خوبی با این موضوع پیدا کردم چرا که همیشه و در مواقع عکاسی همین حس و حال را دارم .


امید سریری [ ۰۳ خرداد ۱۳۹۱ ]

درود و سپاس فراوان.


شادی آفرین آرش [ ۰۳ خرداد ۱۳۹۱ ]

چندتایی از عکسهای این عکاس را دیده بودم ، اما با خواندن این نوشته جور دیگری به عکسها نگاه می کنم ، سرتاسر متن سرشار از سرشاری بود ، جملاتی روشن، باید به کار بست ،
سپاس از شما


مصطفی پیوندی [ ۰۲ خرداد ۱۳۹۱ ]

همیشه همینطوریه، اون چیزی که هست تو عکس نیست، اون چیزی که نیست تو عکسه...این نشان از قدرت جادویی ِ عکاسی در واقعیت گریزی، درست همزمان با ویژگی گرته بردارانه ی عکاسی از واقعیت داره...عجیبه...
این آمریکایی خیلی عجیب و غریبه..مثه تصاویرش


صمد قربان زاده [ ۰۱ خرداد ۱۳۹۱ ]

تبریک محسن جان بابت وبلاگ....مطمئن هستم با تلاشی که در زمینه ی هنر و عکاسی می کنی کمک بسیاری را در این صفحه به علاقمندان به این رشته خواهی کرد امید که قدر زحماتت دانسته شود..
--------------- پاسخ: ممنون، صمد جان، که به من همیشه لطف داری. انتظاری در کار نیست؛ همین که خوانده شود، مزدِ خود را خواهم گرفت.


روشنک [ ۰۱ خرداد ۱۳۹۱ ]

خیلی لذیذ بود !.. مثل پنیر تازه لیقوان توی نان بربری داغ اما پشت میز و صندلی .. جور دیگری از من انتظار نداشته باشید که توصیف کنم چون بلد نیستم .. فکر کنم لذت بردن هم نوعی یادگیری باشد .. پس مرسی ! .. : )) ..


رامین فرزبود [ ۰۱ خرداد ۱۳۹۱ ]

دوباره دیده مان به مطلب زیبای دیگری از شما مزین شد. سپاس فراوان از شما


امیر کردونی [ ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

ممنون از زحمتی که می کشید آقای بایرام نژاد عزیز. عالی بود


علیرضا میرزایی [ ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

میدانیم که این صفحه روز به روز پربارتر می‌شود.
--------------- پاسخ: امید که اینگونه باشد. سپاس، علیرضای عزیز، بابتِ لطفِ همیشه‌گی‌ات به من.


ساسان فهیمی [ ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

چقدر عالی . . . . چقدر عالی. مرسی . باز هم می گویم ؛ چقدر خوب که اینجایید . لذت فراوانی که بر مبنای احساس این لحظه ام به زبان می آورم ، چیزی متقاوت و ورای تشکرهای مرسوم ورایج صفحات وب این روزها است. یک جور دگرگونگی ِ وجود این لحظه ام . مرسی


میلاد رضایی [ ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ ]

سلام استاد . چقدر نکته برای یادگیری وجود دارد . ممنون از شما


:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.